پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

247

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

مىگذارد . در پرتو سوم مىخوانيم : . . . پيش پاى حسين زانو مىزنى ، چشم در آينهء چشم‌هايش مىدوزى و مىگويى : « حسين جان ! برادرم ! چقدر مطمئنّى به اصحاب امشب كه فردا در ميان معركه تنهايت نگذارند ؟ » . . . . احساس مىكنى كه سايهء پشت خيمه ، بيتاب از جا كنده مىشود و خلوت مطلوبتان را فراهم مىكند . آرزو مىكنى كه كاش زمان متوقّف مىشد . لحظه‌ها نمىگذشت و اين خلوت شيرين تا قيامت امتداد مىيافت . امّا غلغلهء ناگهانى بيرون ، حسين را از جا برمىخيزاند و به بيرون خيمه مىكشاند . تو نيز دل نگران از جا برمىخيزى و از شكاف خيمه بيرون را نظاره مىكنى . افراد ، همه خودىاند ؛ امّا اين وقت شب در كنار خيمهء تو چه مىكنند ؟ پاسخ را حسين به درون مىآورد : - خواهرم ! اينها اصحاب من‌اند و سرشان حبيب بن مظاهر اسدى است . آمده‌اند تا با تو بيعت كنند كه هزار باره تا پاى جان به حمايت از حرم رسول اللّه ايستاده‌اند . چه بگويم ؟ ! چه دريافت روشنى دارد اين حبيب ! دين را چه خوب شناخته است . بى جهت نيست كه امام ، لقب فقيه به او داده است . اسم حبيب ، اسباب آرامش دل است . وقتى خبر آمدنش به كربلا را شنيدى ، سرت را از كجاوه بيرون آوردى و گفتى : « سلام مرا به حبيب برسانيد . » - حسين جان ! بگو كه زينب ، دعاگوى شماست و برايتان حشرِ با رسول اللّه را مىطلبد و تا ابد خير و سعادتتان را از خدا مسألت مىكند . « 1 » مسألهء « پيراهن كهنه » و رابطهء آن با آخرين ديدار امام از خيام و وداع با پردگيان عصمت ، بازتاب وسيعى در كتب مقاتل داشته است ، در پرتو « نُهم » اين اثر مىخوانيم : . . . انگار كه از ازل تا كنون هيچ مصيبتى نبوده است . چرا كه حسين بوده است ، و حسين كافى است تا همهء خلأها و كاستىها را پر كند . امّا اكنون اين حسين است كه آرام آرام به تو نزديك مىشود و با هر قدم فرسنگ‌ها با تو فاصله مىگيرد . خدا كند كه او فقط سراغى از پيرهن كهنه نگيرد . پيراهنى كه زيرِ لباس رزمش بپوشد تا دشمن كه بناى غارت دارد ، آن را به خاطر كهنگىاش جا بگذارد . پيراهنى كه مادرت فاطمه به تو امانت داده است و گفته است كه هرگاه حسين آن را از تو طلب كند حضور مادّىاش در اين جهان ، ساعتى بيشتر دوام نمىآورد و رخت به دار بقا مىبرد .

--> ( 1 ) . همان ، ص 26 - 27 .